فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

554

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

يا خرابى ساختمان و ديوار بيهوش و عقل از سرش بدر شود . صَعْلَكَ - صَعْلَكَةً [ صعلك ] ه : او را پنهان كرد ، او را مستمند كرد . الصُّعْلُوك - ج صَعَالِيك و صَعَالِك : فقير و مستمند ، ناتوان ؛ « صَعَالِيك الْعَرَب » : دزدان و گدايان عرب . الصَّعُوب - ج صُعُب : سخت ، مشكل . الصُّعُوبَة - مشقّت و سختى ، مانع و رادع . الصُّعُود - مص ، بالا رفتن ؛ « خَميسُ الصُّعود » : روزيكه كليسائيان به ياد بود بالا رفتن حضرت عيسى به آسمان جشن مىگيرند كه 40 روز بعد از عيد فِصح است . الصَّعُود - ج صُعُد و أَصْعِدَة و صَعَائِد : بالا رفتن ، راه سر بالا ، گردنهء سخت . الصَّعِيد - ج صُعُد و صَعُدَات و صُعْدَان : زمين بلند و مرتفع ، قبر ، راه ، خاك ؛ « صارَتِ الحَدِيقَةُ صَعِيداً » : زمين باغ صاف و هموار و بدون درخت شد ؛ « على صَعيدٍ واحدٍ » : در يك مستوى و يك سطح . صَغَا - - صَغْواً [ صغو ] اليه : به او توجه نمود . به سخنانش گوش داد ، - تِ النّجومُ او الشّمسُ : ستاره‌ها و يا خورشيد نزديك بغروب شدند . الصَّغَائِر - جَمْع الصغيرة ، « صَغَائِرُ الأُمُور » : مسائل كوچك و بىاهميت . الصغَار - خوارى ، زبونى . الصَّغَارَة - مص ، كوچكى ، كوچكى در قدر و منزلت ، گناه كوچك . صَغَرَ - - صَغْراً القومَ : از همه كوچكتر شد ، - فلاناً : از او كوچكتر بود ؛ « ما صَغَرَنِي الَّا بسَنةٍ » : از من فقط يكسال كوچكتر بود . صَغِرَ - - صَغَراً و صَغَارَةً و صِغَراً و صُغْراناً : كوچك شد ، - القومَ : كوچكتر از همه شد . صَغُرَ - - صَغَراً و صَغَارَةً و صِغَراً و صُغْراناً : كوچك شد ، - صِغراً و صُغراً و صَغاراً و صغَارَةً و صَغْراناً : كوچك و حقير شد ، - تِ الشمسُ : خورشيد نزديك به غروب شد . صَغَّرَ - تَصْغِيراً [ صغر ] ه : او را كوچك كرد ، او را حقير و سبك نمود ؛ « صَغَّرَه فِى أَعْيُنِ النّاسِ » : او را در انظار مردم تحقير كرد . الصُّغْر - مص ، سختى ، كم چيزى ؛ « صُغرُ العَقْل » : كم عقلي . الصُّغُر - مرادف ( الصغَار ) است . الصِّغَر - كودكى « مُنْذُ صِغَرِه » : از زمان كودكى و خردى او . الصُّغْرَى - ج صُغَر : مؤنث ( الأصْغَر ) است . الصِّغْرَة - كوچكترين فرزند يا كوچكترين فرد خانواده . الصِّغْو - ج أَصْغَاء [ صغو ] : آنچه كه از لبهء سطل يا دلو بريده يا كج شده باشد ، لب چاه ؛ « صِغْوُ الكفِّ او المغرفَةِ » : گودى كف دست يا ملاقه . الصَّغْواء - خورشيد هنگاميكه غروب مىكند . صَغِيَ - - صَغًى و صُغِيّاً [ صغو ] إليه : گوش خود را به طرف او براى شنيدن گردانيد ، - ت النّجومُ او الشمس : ستاره‌ها و يا خورشيد به غروب نزديك شدند . الصَّغِير - ج صِغَار و صُغَرَاء : كوچك بر خلاف بزرگ . صَفَّ - - صَفّاً القومُ : آن قوم به صف ايستادند ، - القومَ : مردم را براى جنگ و غيره بصف كشيد ، - الشيءَ : آن چيز را هموار و رديف كرد ، - اللَحم : گوشت را بقطعات دراز بريد ، - السَّرْجَ : براى زين سايه بان آماده كرد ، - تِ الإبلُ قوائِمَها : شتران پاهاى خود را در يك صف قرار دادند ، - الطَّائِرُ جناحَيه : پرنده بالهاى خود را بدون حركت گسترد و بال نزد . الصِّفّ - ج صُفُوف : يك ردهء استوار و منظم از هر چيزى مانند صف درخت و صف سرباز و كلاس درس ، مردمى كه بصف درآمده باشند . صَفَا - - صَفْواً و صَفَاءً و صُفوّاً [ صفو ] : خوشحال و با صفا شد ، - الجوّ : هوا صاف و بدون ابر شد ، - القِدْر : گل غذا برداشته شد . الصَّفَا - [ صفو ] : جَمْع الصفَاة ، لقب پتر در مسيحيت - ( اصل كلمه سريانى است و به معناى سنگ سخت مىباشد ) . صَفَّى - تَصْفِيَةً [ صفو ] الشيءَ : آن چيز را تصفيه و پاك نمود . الصَّفَائِح - لوحه‌هاى درب ، استخوانهاى سر . الصَّفَاة - ج صَفاً و صَفَوَات و جج أَصْفَاء و صُفِيّ و صِفيّ [ صفو ] : سنگ سخت و كلفت . الصِّفَاتِيّ - [ وصف ] : واحد ( الصفاتيّة ) است . الصِّفَاتِيَّة - [ وصف ] : گروهى مذهبى كه صفات خدا را انكار مىكنند و فقط معتقد به ذات او هستند . الصِّفَاح - پهناى بسيار در چهره يا پيشانى . الصُّفَّاح - ج صُفَّاحات و صَفَافِيح : سنگ پهن و نازك . الصَّفَّاح - آنكه گناهان را مىبخشد . الصِّفَاد - آنچه كه بوسيلهء آن اسير را مىبندند مانند بند و زنجير . الصُّفَار - سوت ، زردى رنگ پوست و چهره ، آنچه در لابلاى دندانهاى چهار پايان از قبيل كاه و غيره مىماند ، آب زردى كه در شكم جمع مىشود ، - ( ح ) كرمى كه در شكم رشد مىكند . و در زبان متداول زردهء تخم مرغ است . الصِّفَار - آنچه كه در لابلاى دندان چهار پايان از قبيل كاه و غيره مىماند و در زبان متداول بر زردهء تخم مرغ اطلاق مىگردد . الصَّفَّار - ج صَفَّارُون : مِسگر ، سازندهء مس . الصُّفَارَة - گياه خشك شده و پژمرده . الصَّفَّارَة - سوت سوتك ، « صَفّارَةُ الخطر » : زنگ خطر ، - « صَفّارَةُ الانْذَار » : به معناى آژير هوائي براى جلب توجه مردم به خطر حملهء هوائي ، اين صدا بوسيله بخار يا هواى فشرده و يا برق در مىآيد . الصُّفارِيَّة - ( ح ) : يكنوع پرنده كوچك است كه بالهاى زرد دارد .